شنبه دوازدهم فروردین 1391
سال نوی شما هم مبارک ....
شب سال نو یه شعر نوشتم ، با همین دید تکراری که «عیدو سیاه می بینن و ...» بعدش پشیمون شدم و با خودم گفتم : « توی این وضعیت اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و ... راحت ترین کار اینه که دید منفی به همه چی داشته باشی ، پس کار سختو انتخاب کردم و با دید مثبت به سال 91 نگاه کردم »
امسال سال بسیار پرکاری خواهم داشت ! بسیار ...
و اما شعر :
بخوانید : مستفعلن فعل ، مستفعلن فعل
باور نـــــــــمی کنی
که حال و روزز من
بسته به حــــالته ؟!
حرفی نمی زنم
وقتی جواب من
توی سوالته ...
چن روزه کاسه ی
صبرم با گریه هام
هر لحظه پر شده
احساس من مث
شخصیتم رفیق !
باهم ترور شده
از ترس دوست و از ترس دشمنت
دیوار می کشم رو چین دامنت
شک می کنم بهت
تا باورم کنی
اما تو شک نکن
وقتیکه بی هوا
سرگیجه می گیرم
روی گرامافون
من خسته م از همه
از آسمونی که
توی پرم زده
از این اتاقی که
جای نبودتو
توی سرم زده
از ترس دوست و از ترس دشمنت
دیوار می کشم رو چین دامنت
یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
مردای دهکده
مردای دهکده
که باید دید چی دارن می کشن
دسته ی اولی چپق می کشن، با سیبیلای غالبا گنده
معمولا پیرمردای دهن و سرعت انتقالشون کنده
پیرمردایی که تموم شبو توی تاریکیاش فهمیدن
زناشون مرد تخت خواب بودن ، زناشون 100 تا بچه زاییدن
دسته ی دومی سیگار می کشن ، آدمای همیشه معمولی
اونایی که به فکر کارشونن هم توو پولداری هم توو بی پولی
آدمای همیشه تکراری ، فقط هستن که رو زمین باشن
توی خوابی که خواب نمی بینن چه دلیلی داره بخوان پاشن ...؟
دسته ی سومی عجیب ترن ، دگر اندیشای مناظره کن
آشنا با مکاتب غربی ، آشنا با کتاب و تلویزیون
اونایی که بجای شهر فرنگ توی خونه کلیپ می بینن
فکرشون روشنه به قدری که چپقو شکل ِ پیپ می بینن
اونایی که بجای روضه ی شب به چیزای عجیب گوش میدن
کارای شاملو رو یه وقتایی جای امن الیجیب گوش میدن
دعارو می زارن کنار و به جاش هی هبوط و کویر میخونن
هالیوودو یه ذره میشناسن ، گاهی هم شکسپیر می خونن
مردای دهکده سه دسته شدن
که باید دید چی دارن می کشن
ما که هیچی نمی کشیم کلا طیف خاصی نداریم و شادیم
هنوزم روی زین می شینیم ما که از اصل و اسب افتادیم
حالاکه آتیشو نمی فهمیم ، بزا بار ِ گناه سنگین شه
توده ای توی زندگی مون نیست تاکه افیون زندگی دین شه
مردای دهکده سه دسته شدن !
( عزیز عباسی)
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
با سلام خدمت دوستان گرامی :
(1)
روزهای خوب/بدی رو می گذرونم، از طرفی ادبیات و مشغله هاش، از طرفی شرکت و روزمرگی، از طرفی دانشگاه و روزمرگی ...
کار سختیه با این اوضاع به روزمرگی تن ندادن و ادبیات بهونه ی خوبیه برای فرار ازش! الان وقت مناسبیه برای پاسخ دادن به دوستای خوب ( که جونم براشون در میره)، دوستایی که ترجیح می دن مث پارسال «عزیزعباسی» رو ببینن که هفته ای حداقل 10 ساعت توو کافه ها ولو بود و هفته ای هفت تا جلسه می رفت و ... حال اینکه من این مسائل رو هم روزمرگی می دونم و اسم «روزمرگی ادبی» روش می ذارم!!!
از خدا می خوام هیچوقت نزاره یادم بره که کار اصلیم چیه ! و کمکم کنه همیشه به «ادبیات عزیز» بپردازم که همه چیزه. و از شما ( بندگان خدا) هم میخوام هر وقت احساس کردید متن رو دارم فدای حاشیه می کنم از هر طریقی بهم تذکر بدید! من به این دوستان بیشتر احتیاج دارم تا دوستانی که 10 ساعت توی کافه مقابلم بشینن و نقش «گوش مطلق» رو برام بازی کنن!
(2)
و اما یه خبر مهم :
امسال ، نمایشگاه کتاب یه کتاب از من چاپ میشه ( امیدوارم بیشتر نشه) ، مجموعه ی «شعرهای محاوره» که حاوی 40 قطعه شعره که همه شون به زبان محاوره سروده شدن ( شما بگین ترانه) ، امتیاز چاپ کتاب رو سپردم به انتشارات «شانی» و شانس اینو داشتم که رفیق خوبم «مجید صالحی» ناشر کتابم بشه .
اسم مجموعه رو هم برعکس خیلی از دوستان که به رفراندوم گذاشتن در کمال دیکتاتوری خودم انتخاب کردم و از هیشکی نظر نخواستم (متاسفانه یا خوشبختانه) اسم کتاب اسم همین وبلاگه :
«هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست »
امیدوارم باعث تامل مخاطبان عام و رضایت مخاطبان خاص قرار بگیره .
(3)
و اما شعر :
رو به روت کسی نفس می کشه که زخم ِ تنهایی تو باز می بنده
صدتا چاقو توو دلش جادادی ، امـــــــــا باز داره بهت می خنده
رو به روت کسی نفس می کشه که تورو یاد ِ بی کسیم می ندازه
تورو یاد ِ خاطرات ِ کهنـــــــــــه ت ، یاد ِ روزای قدیم می ندازه
وقتی که یکی شبیــــــــه تو داره
از خودش و از کوره در می ره
حرفی که نگفتی ، هفت تیر میگه
راهی که نرفتی خنجر مـــــی ره
نمیشه با صدتا دسمال کاغــــــــــذی خون ِ روی لبتو پاک کنی
پهلوون شدی یه جوری که خودت ، نمی تونی خودتو خاک کنی
اگه مردی آرزوهاتو بگو! مرده و بزرگــــــیای آرزوش
اگه از پس ِ سیاهی برمیای ، لباس ِ عزاتو گل گلی بپوش
وقتی که دشنه ی روبه روی تو
داره از روی دلت ، توو می ره
حرفی که نگفتی هفت تیر میگه
راهی گه نرفتی چـــــاقو می ره
آبان 90!
شنبه پنجم شهریور 1390
رفیق خوب !!!
(1)
توی یکی از مقالات شمس(نه دیوان شمس) حکایتی نقل میکنه از حضرت عیسی(ع) که :
یه روزی داشته توی خیابون میدویده،یکی ازش میپرسه : واسه چی داری میدوی ؟! میگه :"دارم فرار میکنم"
"از کی؟!"
"از دست ِ مردم ِ نادون"
آقای سوالپرس تعجب میکنه و میگه :" عیسی نبی! شما که احیاکننده ی مردگانی و کورا رو بینا میکنی، از نادون انقد میترسی که فرار میکنی ؟! خوب یه معجزه ای ... چیزی ... "
عیسی میگه : " اونا قدرتاییه که خدا بهم داده که ازشون در راه ِ خیر استفاده کنم، اما جهل ِ آدم ِ نادون قهر مستقیم خداست!!! و من فقط میتونم از این آدمها فرار کنم!
****
خب؟! ایشون که حضرت عیسی بودن چنین رفتاری رو انجام دادن ما کی باشیم که با طیف نادانان مواجه بشیم؟! البته این دوستان فرقه های مختلفی دارن که خطرناک ترینشون کسایی هستن که تیپ روشنفکری می زنن و چن تا اسم خارجی اعم از فیلمسازا و فیلسوفا و خواننده ها حفظ میکنن و چن تا پرونده ی روشنفکری سیاسی هم وبال خودشون میکنن! واقعا به عقیده ی شما میشه با این جور آدما در افتاد؟!
اگه پایی برای فرار دارید به من قرض بدید ...!!!
_____________________________________________________
(2)
تقدیم به اونی که رفیق توی آب پرید ، اما ... نارفیق از آب در اومد :
دستِ نامردیاتم می بوسم، واسه چی دستتو از من می کشی؟!
دیر میشه باید بری رفیق ِ خوب ،حالا زوده که پشیمون بشــــــی
اونقده خوبی بهم کردی که با یه اشتباه پیشم خراب نشـــــــی
رومو برمیگردونم سمتِ زمین، تا یه وقتی از خجالت آب نشــــــی
خون ِ من از شیر مادرت حلالتره رفیق
بپا زندگی دلت رو پر ِچاقو نکنــــــــــــه
خوبه که آدم با تیزی ِ رفیقش بمیره
تاکه ضعفشو جلو غریبه ها رو نکنــــه
برو! پشتِ سرتم نگا نکن! جاده افتاده به پات ...زود برو
اصلانم یادت نیار بعد از من،کی رفیق ِ بی کسی ت بود! برو
تـــــو یه کابــــوس ِ پراز رویا و مــــن یه رویای پر از کــــابوسم
دستتو عقب نکش رفیق ِ خوب! دستِ نامردیاتم میبوسم !!!
خون ِ من از شیر مادرت حلالتره رفیق
بپا زندگی دلت رو پر ِچاقو نکنــــــــــــه
خوبه که آدم با تیزی ِ رفیقش بمیره
تاکه ضعفشو جلو غریبه ها رو نکنــــه
_________________________________________________________________
یکشنبه شانزدهم مرداد 1390
1
بدون اینکه بخوام معطلتون کنم ، یه شعر جدید میزارم :
بغل کن گریه هامو وقتی هستی ،همین بودن شاید فردا نباشه
دوماهی ِ لباتــــــو سرختر کن اگه حـــــتی دلم دریا نباشـــــــه
سوالای زیادی داره ذهنم ، که یکی از هزارتاشو می پرسم :
"یکی مثل من ِ تنها توو دنیات چه فرقی داره باشه یا نباشه ؟!"
تموم ِ حرف ِ شاگردت همینه : " تو استاد ِ جنونی !مثل سابق _
_سوالی طرح کن عشقم که جز من دیگه دست ِ کسی بالا نباشه"
زمین یه توپ ِ جنگی ِ بزرگه که جایی واسه اشک ِ من نداره
مگه میشه به قد ِ گریه کردن واسه من روی سینه ت جا نباشه؟!
لباس ِ مشکی ِ موهاتو بازم دارم می پوشم و می رم به گریه
لبات سرخه ،لبات داغه ،لبات خووون! بعیده ظهر عاشورا نباشه
تورو بوسیدم و چیزی نگفتی !منو بوسیدی و گفتی با چشمات :
" تو مجنون ِ خودت باش حتی وقتی یه روز لیلای تو لیلا نباشه"
____________________________________________________
شعر فوق زاده ی تخیلات این حقیره و هیچ ارزش مادی و معنوی خاصی نداره !!!